تبليغاتX
به نام بابا

به نام بابا

یاالله

فرزند نسل سوخته (1)

 

ای پروردگار من سینه ام را برایم گشاده گردان و کار را برایم آسان کن و از زبانم گره بگشا

 تا سخنم را بفهمند

 و از خاندانم وزیری برایم بگمار. هارون برادرم را . پشتم را با او استوار ساز و

 او را در کارم شریک گردان

 تا تو را بسیار تسبیح کنیم و تو را بسیار یاد کنیم

 به یقین تو به حال ما بینایی.

 

 ای جماعت های خیره سر شدید

ای جماعت های کور و کر شدید

خود مسلمان نا شده کافر شدید

این که می بینید جز این نام نیست

این جماعت قصدشان اسلام نیست

باید از نو عاشقی را ساز کرد

باید از خون تا خدا پرواز کرد

این چه اسلامیست ای نا محرمان

این چه بد نامیست هان ای بی غمان

چهره  ی جهل جهود ست این مگر

فتنه ی عاد و ثمود ست این مگر

ادعای اهل بینش می کنید

رشوه گیران را گزینش می کنید؟

مال بیت المال را گم می کنید

بیت را در چشم مردم می کنید؟

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:54  توسط سیدحامد احمدی  | 

آی بچه های خوب و بد

سلام

 

سقف گنبداش طلا

ستوناش قالوا بلی

چشمه هاش قند و عسل

لب لباش شیر و شکر

سقف آسمونش الله صمد

رو درختاش سیب خرمالو پزون سبد سبد

بچه های خوب و بد  آی بچه های خوب و بد

خدا سقف آسمونُ واسه تون طلا کنه

خدا خورشیدتونُ جلا کنه

خدا قدّتونُ انشالّا که تا خدا کنه

شاخ شمشاد بشین

از غم آزاد بشین

بچه های با خدا

بچه های بی خدا

اگه خوبی نکنین به همدیگه

خدا قهرش می گیره

آسمون اخماشُ تو هم می کنه

رعد و برقم سرشُ خم می کنه

می زنه ماها ر ُ  آدم می کنه

پسرای توپلی

دخترای لپ گلی

پسرای شاپسر

دخترای دامناتون یه سبد درّ ُ گهر

به خدا دروغ نگین

با خدا سنگاتونُ وا بکنین

اگه با خدا رو راستی نکنین

اگه هی دروغ بگین

اگه هی با همدیگه دعوا کنین

اگه آشغال بریزین روی زمین

اگه ریخت ُ پاش کنین

اگه میوه ها رُ هی گاز بزنین ُ نخورین

اگه حیوونا رُ هی آزار بدین

اگه مورچه ها رُ زیر کفشاتون له بکنین

اگه هی تفنگ بدست با همدیگه جنگ بکنین

اگه با پنجولاتون به همدیگه چنگ بکشین

خدا قهرش می گیره

خدا صورتاتونُ زشت می کنه

بچه ها

بچه ها حرف بابا رُ گوش کنین

باباها خوبی ِ بچه ها ر ُ  از خدا می خوان

باباها دوس ندارن بچه هاشون زشت باشن

بابا ها همیشه از خدا می خوان بچه هاشون شاد باشن

از غم آزاد باشن

شاخ شمشاد باشن

بپرن تو آسمون

یه طرف رنگین کمون

یه طرف ستاره های کهکشون

پر ُ پر  پر بزنن

مث کفتر بپرن به هر کجا سر بزنن  تو آسمون چرخ بزنن

سقف گنبداش طلا

ستوناش قالوا بلی

چشمه هاش قند و عسل

لب لباش شیر و شکر

رنگ آسمونش الله صمد

رو درختاش سیب خرمالو پزون سبد سبد

بچه های خوب و بد آی بچه های خوب و بد

 

                                     "عبدالله"

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 21:40  توسط سیدحامد احمدی  | 

طعنه به پاره ای ترانه سازان

مُغبچگانا! در آستان ادیبان

سر به گریبان برید سر به گریبان

آب مکوبید یاوه یاوه به هاون

مشت مکوبید خیره خیره به سندان

"باد به دستی" ست سهم هر که بخواهد

رستم دستان شود به حیله و دستان

عرض هنر پیش من؟ چه بی ادبی ها!

بی هنرانا تفو به بی ادبیتان

گز به صفاهان برند مردم احمق

احمق مردم برند زیره به کرمان

داده مرا هرچه داده هیچ شما را

عدل بُود بخل و جود مادر دوران

داده شما را به جای فهم  توهّم

داده مرا شعر جای شیر ز پستان

گشت زمان و زمین بگشت و بگشتید

هیچ نگشتید و روی عمر به پایان

مثل خیار و کدو* بی مزه بی بو

سیب زمینی خصال بی رگ و شریان

ناز و لوند و ملوس و خوشگل و خوش فرم

خانم و آقا تمام حوری و غلمان1

تن نسپارد بقر به نسخه ی بقراط

دل ندهد گوش خر به حکمت لقمان

دلقککان را شدید دست به گردن

مطربکان را شدید دست به دامان

دختر و زن را شدید دست به دامن

تنبک زن را شدید دست به تنبان

تا که نفس می کشند ایرج 2و شهیار3

شیخ به قم می برید و جنده به تهران

گنده دهانان در طویله ببندید

تا نگرفتم دهانتان را سیمان

ملعبگان منید یکسره من هم

یکتنه برهمزن بساط شمایان

بر سرتان می شوم خراب چو آوار

زلزله مانند می کنمتان  ویران

الحذر و الحذر که رستم هجوم

چشم شما را هدف گرفته به پیکان

مرگا مرگا که شیر شرزه ی شعرم

نعش شما را گرفته است به دندان

تیزی این کِلک4 می کند تان پنچر

جیزی این هجو می کند تان بریان

گرچه هجای شما تُفست به سرگین

می کشم از هجوتان به کِلکم سوهان

چامه سرای چکامه گوی ادیبم

شعر چنین گویم و ترانه ازینسان:

"پرسه زنی های نیمه شب زیر بارون

کلّه ی داغ فکر خسته اعصاب داغون

فال می گرفتی برام تو نقشه ی فنجون

لم می دادیم زیر کرسی ، گوشه ی ایوون

وقتی که نیستی آتیش می افته به جونم

فرقی نداره برام بهار و زمستون"

سر به گریبان برید سر به گریبان

مغبچگانا در آستان ادیبان


پاورقی:

توضیح:

مخاطب این قصیده ترانه فروشان بی مسئولیت و سست نویسند و هیچ ربطی به آن دیگران ندارد.

* دانم

1- خوشگل پسران

2-ایرج جنتی عطایی

3- شهیار قنبری

4-قلم

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 21:36  توسط سیدحامد احمدی  | 

با چه رویی ؟!

 

بر آسوده از زحمت جستجویی

نه سویی به چشمم نه چشمم به سویی

برای نظر بر گذر کردن عمر

نمی بینم این دور و بر رد جویی

ز روز سیاهم بخوان رنگ شامم

چه حاجت به کفخوانی پیشگویی؟

رفیقی نه تا سجده ی مقدمش را

ز خون حسودان بسازم وضویی

عدویی نه تا بفشرم نای او را

ز جام گلویش کنم تر گلویی

نه شوری که چوگانصفت دستهایم

زند پنجه بر سینه ی همچو گویی

نه زوری چنان تا کنم چشمپوشی

ز چشمی و ساقی و مویی و رویی

نزد بر دلم چنگ  گیسوی یاری

که دستم زند چنگ بر تار مویی

یلان رهنوردان زمامی به مامی

زنان رویگردان زشویی به شویی

مگر بر سر نعش چشمان خشکم

رسد اشک در هیئت مرده شویی

دلم از قبور کهن مندرس تر*

چنان کز پسش بر نیاید رفویی

به ما میهمانان ناخوانده - وایا - 

نمی گوید اینجا کسی "ادخلویی"۱

مگو محرم راز مایی! چه حاصل-

چو در سینه ام نیست راز مگویی؟

"بر اورنگ۲ بی آرزویی نشستن"

ندارم جز این مختصر آرزویی

دل پویه دارم ! ولی با چه پایی؟

سر توبه دارم ! ولی با چه رویی؟

 



پاورقی :

* اشاره به حدیث قدسی (انا عند قلوب منکسرة و قبور مندرسة)

۱- بفرمایید 

۲- تخت سلطنت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:9  توسط سیدحامد احمدی  | 

نامه ی یک ستاره دار

جامع بین خوبی و بدی ام

نوربخش عزیز احمدی ام

غرض من ازین عریضه ی خام

بعد اکرام و احترام و سلام

عرض حالست اگر چه حالی نیست

شوق پرواز هست و بالی نیست

اگرش بشنوی مهم بینی

"جَهرِ بِِا لقَولِ مَن ظُلِم بینی"۱

از کتاب شکایتم بابیست

لکن این باب را خود ابوابیست

باب غم باب درد باب بلا

باب کین باب طعن باب جفا

می نویسم ولی به دیده ی تر

می نگارم ولی به خون جگر

من نمیخواهم از کسی صله ای

نوربخش عزیز حوصله ای

گوش کن لرزش صدایم را

بنگر ریزش بنایم را

دکترا"إِِستَمِع لِما سَأقول"۲

گوش کن گرچه"َأَلحَدیثُ یَطول"۳

چند سالی "گذشته سیر" شویم

توأمان عاقبت بخیر شویم:

سال هشتاد؛ سال شور و شرم

دست گردون گذاشت سر به سرم

تا شدم مرد و دُم درآوردم

ناگهان سر ز قُم درآوردم

یاد آن روزهای درس بخیر

یاد ایّام شوق و ترس بخیر

موسم شادی و جوانی بود

وقت سردادن اَغانی۴ بود

ناگهان عشق قصد جانم کرد

دختری بی نشان نشانم کرد

سعی کردم به عشق رو ندهم

نشد امّا که دل به او ندهم

چشمهای مرا نشانه گرفت

تا ز من شعر عاشقانه گرفت

دل به من داد و دل ز من بربود

رفتم از دست هر چه بود و نبود

شاعران بیدلند و سر به هوا

بنگر آنک به سوره ی شعرا*

دل به عشق دلاورش بستم

دل به او بستم از خودم رستم

عشق ورزیدم و حسد دیدم

از صغیر و کبیر بد دیدم

این یکی طعنه زد به ایمانم

آن یکی زد به چوب بهتانم

هم نظر داده هم عمل کردند

یک دو روزه مرا مَثَل کردند

دو سه سال سیاه و بحرانی

خود خدا داند و نمی دانی-

که چها بر منِ غریب گذشت

میزبانانه بر حبیب گذشت

سومین سال ناگزیر آمد

جان به لب آمد و چه دیرآمد

کارم این بار سخت راحت شد

گزمه ای والی حراست شد

نرسیده نمود احضارم

گفت:"من با تو کارها دارم

فکر کردی که لندنست اینجا؟

عرصه ی حال کردنست اینجا؟

به هوای گناه آمده ای؟

بچّه جان اشتباه آمده ای

دست من گوشمال بُلهوسست

گوش کن حرف، عشق و حال بسست!"

گفتم آرام تر برادر من

دست بردار لطفا از سر من

دست بردار و "پای پیچ" مشو

جان من اینقدَر "سه پیچ" مشو

زر خرید تو نیستم اخوی

تو ندانی که کیستم اخوی

شاعرم شاعری سخنگستر

از تمام سخنسرایان سر

سالک جاده های عرفانم

حافظ چند جزء قرآنم

ترجمان کلام و تفسیرم

چند کوبی به پتک تکفیرم؟

من هم آخر چو تو مسلمانم

نرسد کس به گَرد ایمانم

جَدّ من خود پیمبر است بترس!

در رگم خون حیدر است بترس!

که ترا گفت "باد غبغب" باش؟

اوستای توام مؤدّب باش!

پیش تو قدّ خویش خم نکنم

(عشق را خوار و متهّم نکنم)

گفتم این را و آمدم بیرون

کردمش با زبان سرخ زبون

بعد ازان قصه رفت در کارم

ناگهان گشت کار دشوارم

با منِ خسته دشمنی ها کرد

دشمنی های آشکارا کرد

گشت و پرونده ها برایم ساخت

دِین خود را به کین من پرداخت

آنقدَر افترا نثارم کرد

تا که در چشم جمله خوارم کرد

اتّهامات زشت و شرم آور

گر بگویم نیایدت باور

کیه توزان و متهم سازان

( هر یک از گوشه ای به من تازان)

بلکه یک تیر کارگر گردد

عاشق خسته دربدر گردد

آنقدَر "وا شریعتا" کردند

تا که ما را ز هم جدا کردند

یاد آن روزهای تفته به شر

یاد عمر به باد رفته به شر

بسکه الطاف در حقم کردند

یک دو ترمی معلقم کردند

کاوش خاطرات مرده بسست

نَقل ایام خاکخورده بسست

نوربخشا بیا و نور ببخش

به دل سوت و کور شور ببخش

رنگ از رخ پریده را مانم

سبزه زار چریده را مانم

لب من گرچه بر لبش نرسید

جان بر لب رسیده را مانم

تا رسیدم ز چشمش افتادم

اشک بر ره چکیده را مانم

کرد تقدیری از من و رد شد

شاعر برگزیده را مانم

عشق پا زد به اوج قطعیتم

این علوم جدیده را مانم

غرّشم خنده بر می انگیزد

شیر دندانکشیده را مانم

بودنم در خور تفاخر نیست

شاعر بی قصیده را مانم

در نمی آورند سر از من

مشکلات عدیده را مانم

پی به معنای من نبرد کسی

بیت "حیرت دمیده"** را مانم

شرح احوال خویش نتوانم

(اَلکن خواب دیده را مانم)

نوربخش عزیز حوصله کن

همتی کرده رفع غائله کن

تهمتست آنچه بسته اند به من

خط بکش بر سِعایت۵ دشمن

عشق گیرم گناه خیره سریست

چه کسی از گنتاه عشق بریست؟

نوربخشا ترا به عشق قسم

یاریم کن به حقّ خود برسم

به تو باشد امید مضطر من

به امید منست مادر من

چهره دَرهم مرا بگشا

 که خدا گفته "آتِ ذَا القُربی"۶


توضیح:

پس از "سه ستاره" شدن در آزمون ارشد و مراجعه به طبقه چهارم سنجش

و برخورد با موجودی به نام دکتر نوربخش(همان رئیس گزینش) که در آغاز عزیز می نمود ، به توصیه ی او نامه ای اعتراضی سرودم که چنین از آب در آمد 



پاورقی:

* سوره ی شُعرا آیه" 224" به بعد

*همان بیت معروف بیدل که ادبا آنقدر در بی معناییش سخن راندند تا مولانا علی معلم دامغانی را واداشتند ده ها

صفحه شرح بر آن بنگارد ، شرحی امّا خود محتاج شروحی چند و اینک آن بیت :

 حیرت دمیده ام گل داغم بهانه ایست       طاووس جلوه زار تو آیینه خانه ایست

۱- فریاد کسی که ستم دیده است ، اشاره به آیه ی ( لا یُحِبُ اللهُ الجَهرَ بِالسوءِ مِنَ القَولِ الّا مَن ظَلِمَ)

۲- گوش کن به آنچه خواهم گفت

۳- سخن به درازا می کشد

۴- آهنگها

۵-بدگویی

۶- حق خویشاوندان پیامبر را بده ، اشاره به آیه ی ( وَ اتِ ذَالقُربی حَقَهُ )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 23:57  توسط سیدحامد احمدی  | 

در آیه های سوره انسان

 

تا داغ دوزخش نخورد بر سُرین مرا

خوشتر که سجده مُهر زند بر جبین مرا

دل کندم از خدا و به دریای غم زدم

جایی نبرد قایق بی سرنشین مرا

هرجا قدم گذارم گورست و گور و گور

سرتاسر زمین شده میدان مین مرا

درخاک ریشه کرده و زنجیر کرده اند

این مارهای سرزده از آستین مرا

ای دل بیا و از قفس خاکدان بپر

با خود ببر پرنده ی بی سرزمین مرا

(حیفست طائری چو تو در خاکدان غم)

با طعنه گفت حافظ خلوتگزین مرا

باری به دوش حضرت باری نبوده ام

کز عرش دوش خود بگذارد زمین مرا

چینی نبوده ام به جبین خدائیش

تا داغ های چین بزند بر جبین مرا

تیراجل! فرشته ی ابرو کمانیا!

یا موتُ هَیتَ لَک!(1) بنشین در کمین مرا

تر کن لبی که چون لب شیرین رسیده ام

زان پیشتر که از دهن افتم بچین مرا

در آن نفس که همنفس غیر بینمت

باشد که باشد آن نفس واپسین مرا

آنی کنار آنی، آنی کنار این

ای دلربای هرزه شبی برگزین مرا!  

دنبال من کتاب خدا را ورق بزن

در آیه های سوره انسان ببین مرا!

از او بگو که خواندم و چنگی به دل نزد

ترجیع رود و عود و می و حورعین مرا

حوّا* گرفتم آهوی چینست، آه اگر

در قید بند آورد آهوی چین مرا

آغوش او بهشت برینست، وای اگر

در دوزخ افکند ز بهشت برین مرا

گویند بوسه از لب یارست انگبین(2)

زهر است زهر از لب مار انگبین مرا

مشتی سُرین و سینه و ساقند ساقیا

سنگ رهست سینه و ساق و سُرین مرا

جز ظلم و ظلم وظلم و مگر جهل وجهل و جهل

خیری ز من ندیدی و دیدی امین مرا

دانم به دامنت نرسد گَرد روز و شب

دانی چها رود ز "شُهور و سِنین"(3) مرا ؟

تا کی شبم بخیر و خدایم نگاهدار؟

یارب نگه مدار دگر بیش ازین مرا !

 

 

 


 

پاورقی :

*توبخوان لیلا

1- مرگا برای تو آماده ام

2- عسل

3- ماه ها و سال ها

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 1:56  توسط سیدحامد احمدی  | 

اندر هجای معاویه علیه ماعلیه

 

وقتست که گورت بکشد یکتنه در بر    

زودست که کاخ تو کند خاک به سر بر

مُهرت "خَتَمَ اللهُ عَلی قَلبِکَ" (1) بردل          

بی پرده غشاوه ست(2) ترا روی بصر بر

تاچند بُوَد بین تو و ملّت ، دربان؟              

تا چند بمانند چنان حلقه به در بر؟

اسفند صفت در دل آذر به خروشند         

کز دور بُوَد دست علیلت به شرر بر

یک دست به ریش اندر در کار تشبّث(3)      

وان دست دگر نیز به آن کار دگر بر

مردی نه به ریش است" قفا ریش"(4) مخنّث    

برچسب دغل خورده ترا روی ذکر بر

بار گنهت را بمینداز و میاویز                

بر گردن باریک قضا و به قدر بر

کس گفت گرانگوشت اگر، گوش بریدیش      

گوشت هم ازین روست به آژیر خطر بر

هیهوم ! که اقبال تو ای مایه ی ادبار(5)           

آویخته چون برگ خزانی به شجر بر

 بدبختی و دنیات ندارد کم ازعُقبات*      

می باش ازین موج خروشان به حذر بر

خشتت نبود راست که کشتت ندهد بار     

کلّا! ندمد موی یکی بر سر گر بر

سرمایه ی اندک بنماند! بندیدی-           

رفت آبروی مختصرت هم به هدر بر؟!

ای موش بسی گشته و سوراخ ندیده!      

زین ولوله راهی نگشایی به مفر بر

ای سینه ی شیران وطن خسته به خنجر!     

فرداست که خود بفکنی از دست سپر بر

ای هرزه بروییده که نَت سایه و نَت بر!     

نتوان سخنی گفت ترا جز به تبر بر

بام تو نفرجامد جز شام مکدّر               

شام تو نیانجامد هرگز به سحر بر

غرّه مشو ای شوخ! به جوقی متملّق       

تکیه مکن ای شیخ! به یک مشت خبربر

از دشمنی و دوستی بر سر خونت        

مانده به دل پیرزنان داغ پسر بر

بسیار نفر را نتوان برد و زد و رفت      

با چند نفر یا تو بگو چند نفربر

کِت گفت برین مردم آزاد بنه بند ؟        

کِت گفت ازین مرتع آباد ببر بر؟

کِت گفت که در خون مسلمان ببری دست؟     

کِت گفت بسیج آوری یک** لشکر بربر؟

کردی و نکردی ز بد و خوب بدان سان      

کز دست تو گفتند که رحمت به عُمَر بر

قرآن ببریدی سر و بردی سر نیزه        

بادا که زند زود نمازت به کمر بر

این سنگ روان بهمن بنیانکن ظلمست      

اکنونت اگرچند نیاید به نظر بر

گفتی که نسیم فرجی می وزد اما             

گر هر پسر افتد به همان راه پدر بر

هین!شور میانگیز درین مزرع خونخیز      

هان! دست میاویز به "اما و اگر" بر

آسان نشود مشکل این جوق(6) هراسان         

شیرین نشود کام تو با بوک ومگر بر

ادنائی(7) و دنیا بگرفته ست زِمامت             

دیدیم و نمردیم یکی ماده به نر بر

مگذار بگویم که چسان داغ سرینت(8)-          

خود لکّه ننگیست بر ابنای بشر بر!

سگجانی و عمرت زده پهلو به کلاغان     

خر مغزی و مغزت زده سوری به بقر بر

قلبت حجرالاسود و لیکن نه ازان دست    

خود طعنه زند عصر تو بر عصر حجر بر

نیش تو اگرچند زند خنده به اژدر     

تسخر(9) زند - ای خنده - دهای(10) تو به خر بر

این پای تو در توبره وان پای به آخور    

یک دست به خیر اندر و یک دست به شر بر

بارانده زغن های عفن را به وطن در     

تارانده جوانان وطن را به ددر بر

هشدار مده مان که بدان دست به کارند    

ترجیح دهیم این همه بد را به بتر بر

تیریت مسلسل زدم البتّه به هر بیت        

نیشیت مردّف زدم القصّه به هر" بر"

کز طاعت یزدان و مسلمانی شیطان      

داغی به جبین دارم و داغی به جگر بر

 

 


پاورقی:

*دانم

** دانم

1- خدا بر دلت مهر زد.

2- پرده

3- چنگ زدن

4- دُبُر سرشت

5- بدبختی

6- گروه

7- مرد پست تر

8- کفل

9- پوزخند

10- هوش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 23:26  توسط سیدحامد احمدی  | 

نعت و شکوا

 

بسکه ناگفته نگه داشتمش کرد ورم     

می درد حنجره ام را سخن جامه درم

بهل از قدّ دهانم گذرم چند گله     

بهل از حدّ گلیمم گذرم چند قدم

درد دل را نکنم عَرضه مگر بر مرهم     

راز دل را نکنم فاش مگر بر محرم

خود گرفتم که ولی هست،محمّد اولی     

خود گرفتم کَرَمی هست،محمّد اکرم

کرم شبتاب کجا ماه شب افروز کجا؟     

نزد پیغمبر اکرم که زند لاف کرَم؟

بانگ شیطان کش توحید  پیام آور داد     

خانمانسوز بلا خانه بر انداز ستم

ای که بر قافله ی راهبرانی سالار!     

ای که در حلقه ی پیغامبرانی خاتم!

جانم آمد به لب از درد خدا را مددی     

ای که خورده ست به جان تو خداوند قسم !

فرصتم ده که سخن سر کنم از چون و چرا     

رخصتم ده که دهن تر کنم از لا و نَعَم

که به تنگ آمدم از سیل حماقات عرب     

که به جان آمدم از خیل خرافات عجم

هم زاسلام اثری نیست مگر بر منبر     

هم زقرآن خبری نیست مگر در ماتم

این چه قومیست محمّد که وجودش ابتر؟     

این چه قومیست محمّد که فراوانش کم؟

گوشه ی چشم بگردان و مکن سر گردان     

زجنایات ملوک و زجراحات اُمم

گله ای بین که در آن بوالحِکمانند حکیم     

رمه ای بین که درآن محتشمانند حشم

حلقه ای بین که دران نیست بجز دزد نگین    

جنگلی بین که دران نیست مگر خر خرّم

گمرهانی همه در چاه دل امّا خوشدل     

ابلهانی همه در چنگ غم امّا بی غم

در نران شان نبُوَد نیم زلیخا غیرت      

در زنان شان نبُوَد یک نخود افیون مرهم

همه چه مرد و چه زن دین ترا نامحرم      

چه ندیمان حریم و چه مقیمان حرم

همه چون وعده ی خوبان تهی و بی فرجام      

همه چون زلف زنان کژمژ و درهم برهم

همه در عرصه ی جولان چو جبل پابرجای

همه در عرضه ی ناموس سخی چون حاتم

همگی موج سوارند چو بر بُول ، مگس     

همگی بادمدارند چنانچون پرچم

همگی مهره ادبار(1) کجا؟ در ششدر(2)     

همگی شهره به ادرار کجا؟ در زمزم

در تکدّی و گدایی همه از هم افصح     

در دورنگی و دورویی همه از هم اعلم

گاه گفتار زبانند و به کردار زبون     

سخت سستند  به چُستی و به سستی محکم

نه حیایی نه رجایی زگناه و به ثواب      

نه هراسی نه امیدی زجهنم به ارم

تَرَکوا ما تَرَکوا قَد تَرَکوا ما اَلزَم(3)      

فَعَلوا ما فَعَلوا قَد فَعَلوا ما حرّم(4)

ذِکر اوتاد(5) مصغّر،عَلم عِلم نگون       

ذمّ جهّال محرّم ، ذَکَر جهل عَلم

فقر بر می خیزد ایمان پر می ریزد      

عقل سر می خارد یکسر می بارد غم

اَشتری کو؟ گله از مرد تهی ماند تهی      

نشتری کو؟ رمه از درد ورم کرد ورم

لا یُری فیهِ مِنَ الِاسلام اِلّا اِسمُه(6)      

از نبی نیست مگر سال نبی اعظم

پوز سگ تر نکند دامن دریا را لیک      

متّهم گردد هم دامن مریم هم یم

مردگانیم محمّد نفسی ما را باش      

ای دمت گرم درین پیکر بی روح بِدم

نظری کن که عبیدان فروجند(7) و بطون(8)       

افقی نیست فراتر زفروتر زشکم

از محمّد اثری نیست مگر در صلوات      

ردّپایی زخدا نیست مگر بر پرچم

هله بفرست سگی نیست بجز گرگ شبان      

هله بر نِه قدمی نیست مگر دست قلم

ملّتی بین که دران نیست بجز جهل حکیم      

امّتی بین که دران نیست مگر ظلم حَکَم

علما را بنگر جمله به شیطان استاد      

شعرا را بنگر جمله ز شیطان مُلهَم (9)

استخوانی دو سه را دم جنباند شاعر      

حیوانی دو سه را مدح نگارد آدم

دور غوکان بُوَد آیا که بگیرد پایان؟      

کاخ خوکان بُوَد آیا که بریزد درهم؟

بُوَد آیا بُوَد آیا که بگیرد باران؟؟       

شود آیا شود آیا که ببارد نم نم؟؟

که بسا فخر که یک قطره فروشد به صدف       

که بسا ناز که بر گل بنماید شبنم

(گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند)       

سربلندند کسانی که نشد سرشان خم

منکِران را نتوانم کنم از منکَر نهی      

نتوانم به خدا جذر بگیرم ز اَصم(10)

رَبَّنا انظُر که بجز آب دهن لایُشرَب(11)    

رَبَّنا ارحَم که بجز خون جگر لا یُطعَم(12)

 

 

 

های سجّاد مونث که سجودت مفعول!      

آی داماد مُخنّث که وجودت چو عدم !

ای که بر قاعده بنشستی و قائد گشتی      

ننشینند بدین قاعده بر رأس هرم

صورتی نیست زمِهر تو بر آیینه ی دل      

خود گرفتم که زنی نقش رُخت را به دِرم

خیره مگریز ز معروف چو دیو از قرآن      

منکِر منکَرم  از من چو خراز شیر مَرَم

 


پاورقی:

1-      بدبختی

2-      آچمز

3-      رها کردند آنچه را رها کردند آنچه را خدایشان ملزم کرده بود

4-      کردند آنچه را کردند آنچه را خدایشان حرام کرده بود

5-      بزرگان

6-      درآن از اسلام جز اسمش دیده نمی شود

7-      شرمگاه ها

8-      شکم ها

9-      الهام گیرنده

10-   عدد گنگ که مجذور کامل ندارد

11-   نوشیده نمی شود

12- خورده نمی شود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 23:3  توسط سیدحامد احمدی  |