بسکه ناگفته نگه داشتمش کرد ورم
می درد حنجره ام را سخن جامه درم
بهل از قدّ دهانم گذرم چند گله
بهل از حدّ گلیمم گذرم چند قدم
درد دل را نکنم عَرضه مگر بر مرهم
راز دل را نکنم فاش مگر بر محرم
خود گرفتم که ولی هست،محمّد اولی
خود گرفتم کَرَمی هست،محمّد اکرم
کرم شبتاب کجا ماه شب افروز کجا؟
نزد پیغمبر اکرم که زند لاف کرَم؟
بانگ شیطان کش توحید پیام آور داد
خانمانسوز بلا خانه بر انداز ستم
ای که بر قافله ی راهبرانی سالار!
ای که در حلقه ی پیغامبرانی خاتم!
جانم آمد به لب از درد خدا را مددی
ای که خورده ست به جان تو خداوند قسم !
فرصتم ده که سخن سر کنم از چون و چرا
رخصتم ده که دهن تر کنم از لا و نَعَم
که به تنگ آمدم از سیل حماقات عرب
که به جان آمدم از خیل خرافات عجم
هم زاسلام اثری نیست مگر بر منبر
هم زقرآن خبری نیست مگر در ماتم
این چه قومیست محمّد که وجودش ابتر؟
این چه قومیست محمّد که فراوانش کم؟
گوشه ی چشم بگردان و مکن سر گردان
زجنایات ملوک و زجراحات اُمم
گله ای بین که در آن بوالحِکمانند حکیم
رمه ای بین که درآن محتشمانند حشم
حلقه ای بین که دران نیست بجز دزد نگین
جنگلی بین که دران نیست مگر خر خرّم
گمرهانی همه در چاه دل امّا خوشدل
ابلهانی همه در چنگ غم امّا بی غم
در نران شان نبُوَد نیم زلیخا غیرت
در زنان شان نبُوَد یک نخود افیون مرهم
همه چه مرد و چه زن دین ترا نامحرم
چه ندیمان حریم و چه مقیمان حرم
همه چون وعده ی خوبان تهی و بی فرجام
همه چون زلف زنان کژمژ و درهم برهم
همه در عرصه ی جولان چو جبل پابرجای
همه در عرضه ی ناموس سخی چون حاتم
همگی موج سوارند چو بر بُول ، مگس
همگی بادمدارند چنانچون پرچم
همگی مهره ادبار(1) کجا؟ در ششدر(2)
همگی شهره به ادرار کجا؟ در زمزم
در تکدّی و گدایی همه از هم افصح
در دورنگی و دورویی همه از هم اعلم
گاه گفتار زبانند و به کردار زبون
سخت سستند به چُستی و به سستی محکم
نه حیایی نه رجایی زگناه و به ثواب
نه هراسی نه امیدی زجهنم به ارم
تَرَکوا ما تَرَکوا قَد تَرَکوا ما اَلزَم(3)
فَعَلوا ما فَعَلوا قَد فَعَلوا ما حرّم(4)
ذِکر اوتاد(5) مصغّر،عَلم عِلم نگون
ذمّ جهّال محرّم ، ذَکَر جهل عَلم
فقر بر می خیزد ایمان پر می ریزد
عقل سر می خارد یکسر می بارد غم
اَشتری کو؟ گله از مرد تهی ماند تهی
نشتری کو؟ رمه از درد ورم کرد ورم
لا یُری فیهِ مِنَ الِاسلام اِلّا اِسمُه(6)
از نبی نیست مگر سال نبی اعظم
پوز سگ تر نکند دامن دریا را لیک
متّهم گردد هم دامن مریم هم یم
مردگانیم محمّد نفسی ما را باش
ای دمت گرم درین پیکر بی روح بِدم
نظری کن که عبیدان فروجند(7) و بطون(8)
افقی نیست فراتر زفروتر زشکم
از محمّد اثری نیست مگر در صلوات
ردّپایی زخدا نیست مگر بر پرچم
هله بفرست سگی نیست بجز گرگ شبان
هله بر نِه قدمی نیست مگر دست قلم
ملّتی بین که دران نیست بجز جهل حکیم
امّتی بین که دران نیست مگر ظلم حَکَم
علما را بنگر جمله به شیطان استاد
شعرا را بنگر جمله ز شیطان مُلهَم (9)
استخوانی دو سه را دم جنباند شاعر
حیوانی دو سه را مدح نگارد آدم
دور غوکان بُوَد آیا که بگیرد پایان؟
کاخ خوکان بُوَد آیا که بریزد درهم؟
بُوَد آیا بُوَد آیا که بگیرد باران؟؟
شود آیا شود آیا که ببارد نم نم؟؟
که بسا فخر که یک قطره فروشد به صدف
که بسا ناز که بر گل بنماید شبنم
(گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند)
سربلندند کسانی که نشد سرشان خم
منکِران را نتوانم کنم از منکَر نهی
نتوانم به خدا جذر بگیرم ز اَصم(10)
رَبَّنا انظُر که بجز آب دهن لایُشرَب(11)
رَبَّنا ارحَم که بجز خون جگر لا یُطعَم(12)
های سجّاد مونث که سجودت مفعول!
آی داماد مُخنّث که وجودت چو عدم !
ای که بر قاعده بنشستی و قائد گشتی
ننشینند بدین قاعده بر رأس هرم
صورتی نیست زمِهر تو بر آیینه ی دل
خود گرفتم که زنی نقش رُخت را به دِرم
خیره مگریز ز معروف چو دیو از قرآن
منکِر منکَرم از من چو خراز شیر مَرَم
پاورقی:
1- بدبختی
2- آچمز
3- رها کردند آنچه را رها کردند آنچه را خدایشان ملزم کرده بود
4- کردند آنچه را کردند آنچه را خدایشان حرام کرده بود
5- بزرگان
6- درآن از اسلام جز اسمش دیده نمی شود
7- شرمگاه ها
8- شکم ها
9- الهام گیرنده
10- عدد گنگ که مجذور کامل ندارد
11- نوشیده نمی شود
12- خورده نمی شود